
دل من چه خرد سال است
ساده مي نگرد
ساده مي خندد
ساده مي پوشد
دل من از تبار ديوارهاي كاهگلي است
ساده مي افتد
ساده مي شكند
ساده مي ميرد
دل من تنها...سخت مي گريد !!!



بهار یعنی
.
.
.
ناگهان زندگی...


سالها پيش بود
شانزدهمين روز از بهمن
و فرشته ها ميخواندند:
اي درد بي درمان اساطيري
در آسمان پاك آبی
هميشه با او باش...


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است...
نفس، كز كامگاه سينه مي آيد برون،ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من !
اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس نا جوانمردانه سرد است...آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت،لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپا خورده ي رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم،همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در
، بگشاي، دلتنگمحريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگركي نيست
، مرگي نيستصدايي گر شنيدي
، صحبت سرما و دندان استمن امشب آمدستم وا بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي كويي كه بيگه شد
، سحر شد،بامداد آمد؟
فريبت مي دهد
، برآسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيستحريفا ! گوش سرما برده است اين
، يادگار سيلي سرد زمستان استو قنديل سپهر تنگ ميدان
، مرده يا زندهبه تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ
، اندود پنهان استحريفا ! رو چراغ باده را بفروز
، شب با روز يكسان استسلامت
را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير
، درها بسته ،سرها در گريبان ،دستها پنهاننفسها ابر
، دلها خسته و غمگيندرختان اسكلتهاي بلوا آجين
زمين دلمرده
، سقف آسمان كوتاهغبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
.
.
.


حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند...
((دكتر علي شريعتي))


طفل پاره جامه اي كه نياز
از گودي چشمان سياهش بيرون زده بود
هر چه زندگي را مي چشيد
طعم طراوت را نميداد
اما مدام مي شنيد كه مي گفتند : زندگي زيباست...
او چكه چكه ميباريد و فقر
در خالي دامن خسته اش گل مي كرد
از زير لايه هاي چرك و نياز
بوي عيدي را نمي فهميد
سهم او از سبزه و تنگ و آغوش
تما شا و تماشا و تماشا بود...
...مهرباني آستينش اشكها را جمع كرد
پيشاني سياهش پاك شد
تقديرش ولي پاك نشد...


زندگي يعني بازي...
سه ، دو ، يک …
سوت داور*ـــ*
بازي شروع شد!!!
دويدي ،
دست و پا زدي ،
غرق شدي ،
دل شکستي ،
عاشق شدي ،
بي رحم شدي ،
مهربان شدي ،
بچه بودي ،
بزرگ شدي ،
پير شدي ...
سوت داور*ـــ*
بازي تمام شد ــــــــــــــــــــــــ؟؟؟!!!!
زندگي را باختي...
.
.
.

.
.
.
به من بگو وطن چيه؟من نميفهمم وطنو!
گردوغباره رو چشام،تو تازه كن ديد منو!
...
به من بگو وطن چيه؟ يه خط فرضي روي خاك؟
يا شير دم بريده يي، كه تو قفس ميشه هلاك؟
...
به من بگو وطن چيه؟چشماي مادر يا پدر؟
پيله ي صد پاره شده،يا غربت يه در به در؟
...
به من بگو وطن چيه؟خونه يا قبرستون ما؟
خنده هاي بدون مرز،يا گريه ي پنهون ما؟
...
براي حبس من و ما،وطن فقط بهانه بود!
خاطره هاي بردگي،غزل نبو دترانه بود!
...
وطن واسه يه عده يي،عكساي تخت جمشيده!
ظرف شله زرده كه روش،خون جاي دارچين پاشيده!
...
وطن واسه يه عده يي، آواز اي دل اي دله!
ساختن يه بادبادكه،با كاغذاي باطله!
...
وطن همين جاس كه شده،سقف سياه تو و من!
با من بخون اگه توهم،شكاري از دست وطن!
...
براي حبس من و ما،وطن فقط بهانه بود!
خاطره هاي بردگي.غزل نبود ترانه بود!
...


خدا خفته است...
درخت مرده است...
سبزينه ناپديد
از يادِ آسمان رفته است
مه و مهتاب...
آسمان سياه از خفاش
زمين در چنگِ اهريمن
آتش ِ اهورا سرد و خاموش...
آواز آبشاری نيست
سرود ِ چشمهساری نيست
از درونِ بدنهایِ سرگردان
صدای قهقهه میآيد ...
هيولا باز در راه است
طبل میکوبند در دوردستِ تيرهها
پيامآورانِ جنگ
صورتکهایِ رنگين
پایکوبان و رقصان
نوزادان و رويانهایِ نازاده را
ملچ ملچ
با جيغهای کوتاه و تيز
به نيش میکشند ...


سلام ای شب معصوم...!
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها
حرف ها
و صداها
میآیم...
این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند...
سلام ای شب معصوم...!



